نیستم ,دونم

 

نمی دونم چرا دارم با خودم این کار رو می کنم. از ترس قبول نشدن؟ استرس و فشاری که تصور زندگی دوباره تو اون شهر بهم وارد می کنه کمتر از قبول نشدن نیست. من آدمِ برگشتن نیستم. حداقل حالا نیستم. وقتی می دونم هیچی مثل قبل نیست. من آدم روزای بیست و یک سالگیم نیستم. انقدر از اون روزا دورم که وقتی بهشون فکر می کنم باورم نمیشه که اون خودِ من بودم. من اگه لیدا نباشه که با هم پرت ترین و خلوت ترین خیابون ها رو واسه قدم زدن کشف کنیم نمی تونم تو اون شهر نفس بکشم. می دونم دوباره تاریکیِ اون غروب پاییز تو بلوار تکرار نمی شه که برگ تا مچ پاهامون برسه و سحر کل مسیر رو با تلفن حرف بزنه یا همه حرف های نگفته ای که سر و تهش رو تو یه آهنگ جمع می کردیم و زیر لب زمزمه می کردیم: "نزدیک و هم پرسه / شبی که بی ترسه / من، تو، خدا... هرسه! / کی فکرش رو می کرد..." منی که حتی به قدر تماشای یه منظره نمی خوام نگاهم رو با کسی شریک بشم. انقدر که وقتی همه اون طرف جاده رو نگاه می کنند، من سرم رو بچرخونم و طرف دیگه رو نگاه کنم. من آدمِ "این تکرارها" نیستم. تکرارهایی که شبیه پوسته های توخالی‌اند. می دونم اگه این پوسته رو باز کنم از خالی بودنش دلم می شکنه.

چرا بازم دارم این کار رو می کنم؟

 

 

منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : نیستم ,دونم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : قفس