خواب ,چیزی ,میشه ,همچین ,برام ,میگم ,همچین چیزی ,خواب دیدم

 

من واقعا میل آدم ها به "اجبارِ خودشون برای رو به رو شدن با واقعیت" رو درک نمی کنم. می دونم کار من غیر منطقی تره ولی باز قابل قبول تره برام. مثلا بعضی ها، وقت هایی که ناراحتن یا مشکلی دارن بی خواب می شن و می گن نمی تونن بخوابن. در حالی که اولین واکنش من خواب آلود شدنه. انقدر که اگه خدا یه کم حوزه اختیاراتم رو وسیع تر کنه احتمال داره که مدت ها بیدار نشم.

یه جا خوندم خواب به این خاطر شکل می گیره که وقتی بدن خسته است و کارایی لازم برای اطاعت از روح رو نداره، روح به طور موقت از بدن خارج میشه تا بدن تجدید قوا کنه. ولی این در مورد من کاملا برعکسه! به این صورت که معمولا روحم خسته میشه و دنبال راه فرار می گرده. یعنی ترجیح میدم تا اونجا که ممکنه از موقعیت دور شم بلکه تو اون مدتی که من نیستم اوضاع تخفیف پیدا کنه یا حداقل من مدت کمتری رو تو اون وضعیت باشم! در حالی که بیشتر افرادی که می شناسم، نقطه ی مقابل این خواسته من هستن و ترجیح میدن درگیر وضعیت باشن.

این موضوع رو سحر بعد از یکی از تست های روانشناسی بهم گفت که من از انکار به عنوان واکنش دفاعی استفاده می کنم. و بعدتر ها به صورت اتفاقی بارها و بارها درست و ریشه دار بودن این موضوع برام روشن شد. و خب، یه کم، یه جورایی، داره باعث نگرانی ام میشه.

وقتی دوم دبیرستان بودم، از دبیر ریاضی ام خوشم نمی اومد و نمی تونستم کلاس ریاضی رو تحمل کنم. همون سال هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل رو خوندم که اوج درگیری های هری پاتر و اسنیپ بود. یهو دیدم که یه دنیای موازی برای خودم خلق کردم که ساعت های ریاضی ام رو دارم تو هاگوارتز می گذرونم و معلم مذکور هم اسنیپه. الان که بهش فکر می کنم میگم "یهو دیدم"، وگرنه اون موقع که اصلا متوجه نبودم خب.

یا وقت هایی که به خاطر تربیت بدنی مجبور می شدم برم سوله های دانشکده فنی و به معنای واقعی حکم شکنجه رو داشت، خودم رو یه قهرمان (!) تصور می کردم که باید به خاطر رسیدن به هدفم (که معلوم نبود چیه) به سختی ورزش می کردم.

حتی تو سریال فرار از زندان، وقتی بلیک تو کانال آب غرق شد، احتمالا انقدر برام سخت و سهمگین بوده که شبش خواب دیدم بلیک غرق نشده و آب فقط تا گردنش رسیده. جای فروید خالیه واقعا که لذت ببره از تسکین و تعدیل ناخودآگاه من به وسیله خواب.

دیشب خواب دیدم که آتوسا نمرده. بهم گفت برای فرار از دشمن های باباش یا یه همچین چیزی مجبور بودن به عنوان مرده جاش بزنن که دیگه دنبالش نگردن. معمولا وقتی به یه همچین موضوعی برخورد می کنم که طرف واقعا نمرده، تو خوابم برای آتوسا به کار گرفته می شه. خب این چیزی نیست که من قبول نکرده باشم. یا مثلا همیشه فکرم درگیرش باشه و در موردش غصه بخورم. ولی، ولی... یه چیزی هست. شاید مربوط به همون اوایل بعد از مرگش مربوط میشه که خودم رو قانع می کردم و به خودم می گفتم ذاتا تو چند سال اخیر هم خیلی پیش هم نبودین و همدیگه رو نمی دیدین که حالا بخوای خیلی اذیت بشی. به این ترتیب...

 

 ولی از همه این ها گذشته، اصل مشکل اینه که کلا میزنم زیر همه چی و میگم از بیخ و بن اصلا همچین چیزی نبوده. یعنی اگه یه مانعی سر راه باشه، راهم رو عوض می کنم و بعد میگم: بیا! دیدی هیچ مانعی نیست؟!

  

  

منبع اصلی مطلب :
برچسب ها : خواب ,چیزی ,میشه ,همچین ,برام ,میگم ,همچین چیزی ,خواب دیدم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

آینا گروه : انکار پشت انکار